قشنگ ماماااان دختر نازززززممممم روزت مباررک عشقم شب تولدت حضرت معصومه برات یه کیک خریدیم و یه جشن سه نفرو نصفی گرفتیم کلی بهمون خوش گذشت فردا صبحش هم با بچه های مهد رفتیم اردو صبح تا صدات زدم گفتم خانوم گل زود باش باید آماده بشیم بریم اردو فورا از جا کنده شدی و سریع آماده شدی سوار اتوبوس که شدیم خیلی خوشحال بودی اما سراغ بابایی میگشتی و میگفتی بابا چرا رفت و با ما سوار نشد همونجا یه دوست جدید پیدا کردی و تمام مدت با هم بازی میکردین خداییش فکر میکردم خیلی برام سخت باشه چون اون روز حالم خوب نبود و درد شکم داشتم اما اینطور نبود و اونجا بود متوجه شدم چقدر بزرگ شدی و خودت میتونی مواظب خودت باشی قربونت...